چیزی شبیه به سلول

چیزی شبیه به سلول

بریده‌های دوستاق‌خانه

اتاق یا بهتر بگویم سلولم مثل بقیه سلول ها خلوت است. یک تخت و باقی چیزها! و البته پنجره‌ای رو به حیات. پس چیز خاصی ندارد که قابل توصیف کردن باشد. آن‌چه قابل تعریف است آدم‌هایی هستند که گاه و بی‌گاه با من هم‌سلول می‌شوند و بعد از یک روز می‌روند. دیروز مردی آمد ـ‌یا درست‌تر بگویم، مردی را آوردندـ که به خاطر نوشتن بر در و دیوار دستشویی‌های عمومی بازداشت شده بود. اسمش ابرام بود. مردی سی و چند ساله، بی مو، و با انبوهی از ریش. کم حرف می‌زد و وقتی حرف می‌زد مثل آدم‌هایی بود که اصلن دوست ندارند حرف بزنند، اما تفاوتش با چنین آدمهایی در این بود که بی‌جواب رهایت نمی‌کرد. حتی با این که از حرف زدن ابا داشت، تا زمانی که مطمئن نمی‌شد که به جواب سؤالت رسیده‌ای سکوت نمی‌کرد.

ابرام را در دستشویی پارک‌شهر گرفته بودند؛ وقتی داشت روی در می‌نوشت؛ “پشت سر خود را نگاه کنید” نگذاشته بودند پروژه‌ی جدیدش را پیاده کند و سر بزنگاه گرفته بودندش. یک پلیس آمده بود و در دستشویی را که چفت و بست نداشت را باز کرده و بدون این‌که حرفی بزند دستش را گرفته و برده بود بیرون و سوار ماشین پلیس کرده بود. و باقی ماجرا که همه می‌دانند.

دیروز هوا گرم بود که ابرام آمد. حتی از پنجره هم بادی به درون سلول نمی‌آمد. دری که هیچ‌وقت قفل نمی‌کنندش باز شد، ابرام سلام کرد و پای یکی از دیوارها نشست و تکیه داد. پاهایش را خم کرد و دودستش را طوری دراز کرد که آرنج‌هایش روی زانوهایش قرار گرفت. یک تی‌شرت سورمه‌ای و شلوار جین پاره‌ای که پر از وصله بود بر تن داشت. گفتم:

ـ هرچند ممکنه خوش‌آیند نباشه، اما خوش اومده‌ی.

ـ خوش باشی رفیق.

ـ خیر باشه!

ـ باشه… من مشکلی ندارم.

فکر کردم شاید زمان مناسبی برای آشنایی با تازه وارد نباشد. چند دقیقه بیش‌تر نبود که آمده بود و این‌جور وقت‌ها ـ‌در شرایط چنین آدم‌هایی که بیش‌تر به آزادی فکر می‌کنند تا حرف‌های توـ اصلن دوست نداری کسی سر به سرت بگذارد… اما مگر چه‌قدر وقت داشتم تا با او صحبت کنم! فردا همین موقع‌ها ابرام هم مثل بقیه می‌رفت و یکی دیگر می‌آمد. سه روز اول با سه نفری که آمده بودند حرف نزدم و همان‌طور که آمده بودند رفتند و آخرش هیچ.

(جای خالی)

پرسیدم:

ـ می‌خواستی چی بنویسی که دستگیرت کردن؟

ـ “پشت سر خود را نگاه کنید“

ـ یعنی چی؟ واسه چی نگاه کنن؟!

ـ واسه این‌که پشت سرشون قرار بود بنویسم؛ “دیوار چپ را نگاه کنید“

ـ که چی بشه؟

ـ برای این‌که دیوار چپ رو نگاه کنن!

چیزی نگفتم. مسخره به نظر می‌رسید. گویی منتظر بود که باز هم سؤالی بپرسم، نگاهی کرد و گفت:

ـ و روی دیوار چپ می‌خواستم بنویسم “دیوار راست را نگاه کنید“… بعدش که دیوار راست رو دید زدن، با یه جمله رو‌به‌رو می‌شدن؛” اومده‌ی این‌جا برینی یا در و دیوار رو دید بزنی؟!“

خندیدم و بلند شدم تا برای ابرام چای بیاورم. در آشپزخانه وقتی چای می‌ریختم هم‌چنان می‌خندیدم. برایم جالب شده بود. وقتی استکان را به دستش می‌دادم گفتم:

ـ خب، دیگه چی‌ها نوشته‌ی؟

ـ خودت می‌ری می‌خونی.

ـ اون شماره تلفن‌ها رو هم تو می‌نویسی؟ یا اون تاریخ‌ها و اسم‌ها رو؟

ـ آره. با شهرشون.

ـ فحشها؟!

ـ همه رو.

ـ واسه چی این کار رو می‌کنی؟

ـ چون می‌خونن.

سکوت کردیم. سیگاری را که مدتها لای انگشتانش بود روی لبش گذاشت و پنجره را نگاه کرد. ابرام هیچ وقت در سلول سیگارش را روشن نکرد. گفتم:…

ایضاح

دوستاقخانه

دوستاقخانه، زندان یا در فارسی افغانستان بندی‌خانه.

وبلاگ