تب رسانه ای

تب رسانه ای

رسانه

یک

سلام… به نامِ خداوندِ آغاز… به نامِ خداوندِ خورشید و ماه و رسانه… آقا من تب رسانه اى داشتم. ابرام هم تا دید این جوریه بهم گفت برو. حالا اینکه کجا برو و چه جوری برو و اصلاً چى گذشت بین من و ابرام رو فعلن وِلِش کنین. به قولی؛ شب دراز است و قلندر بیدار. اینجا هر چى ش بد باشه یه چیزِش خیلی خوبه. اینکه به رسانه خیلى خیلى اهمیت مى دن.

مثلاً من رو که تازه فهمیده ن دردم چیه. بهم گفته ن بیا رسانه بزن با دوغ یا نوشابه. هر کدوم رو که خودت طلبه اى… تازه نه تنها‌ـ بلکه گفته ن آزاد هستی هر چى دوست دارى بِگى. یعنی اینجا اونقدر آزاد هستی که حتى کارمندِ معاونِ کدخدا یا خروسِ سوسن خانم رو هم مى تونى نقد‌ کُنى. آقا اینجا کلّن به لحاظِ دیوانى ترکیبِ مَلَسى داره. درسته یه کم قاراشمیشه همه چیز. اما خب چارچار دوئه.

خلاصه که خیلی خوبه. مِن حیث الرّسانه خیلی خوبه… فقط اصرار دارن مینیمال بگم! می گن دیگه الان این محتواست که جواب می ده. ملت حوصله ندارن بلند بخونن. کوتاه باشه. در ضمن یه بدی هم داره که ناهار رو خودت باید از خونه بیاری. من هم که فعلاً خونه ندارم و توی یکی از اتاقهای دانشگاهِ امیرآباد بِهِم جا داده ن. البته مهندس کهکشانی قولِ مساعد داده که وامِ مسکن ردیف کنه تا مشکلِ ناهار حل بشه… مهندس کهکشانی نه اینکه دهیارِ اینجاست، کلاً رتق و فتقِ امور دستشه. خدا رو شکر. حالِ ما خوب است. اینجا؟!… گفتم که! اینجا؛ روستای آبادِ امیرآباد.

دو

آقا از اون وقتى که تناسبِ فرهنگى اجتماعی و اینها شُغال شد. و به تشخیصِ ابرام بیمارىِ تب رسانه اى گرفتم. و با تجویزِ سایِنس فانتاستیکش (science fantastic) اومدم سفر تا دشت و آهو و درختِ گلابى ببینم بلکه تبم فروکش کنه، چند ماه مى گذره. تا اینکه اومدم اینجا و دیدم که اینجا هم هژمونیِ چیز داره‌ـ زنگ زدم ابرام گفتم مگه قرار نبود اینجا دیگه از این خبرها نباشه؟! گفت؛ چی؟ گفتم همین عزیزم‌ـ همین که اینها دارن. همین فقرِ فرهنگی اجتماعی و اینها در بینِ طبقه فرودست.

در واقع خودِ هژمونی تسلطِ یک طبقه بر طبقه دیگر است‌ که اصلاً اینها رو تو مکتب خودت یاد گرفته م! هژمونی دیگه، هـِ ژِ‌مُـ… گفت “نمی شنوم چی می گی، یا من آنتن ندارم یا تو” گفتم اینها آنتن ندارن ما رو نکِش وسط‌ـ که خط قطع شد… گفتگومون همونطور که اینها می خوان پیش رفت: مینیمال…

باری؛ این رو داشتم می گفتم، اینها خودشون نمى دونن فرودستن. فقرِ چیز دارن. ولشون کُنى بیانیه صادر مى کنن مِن بابِ سوسیال دموکرات بودنِ دِهدارىِ مرکز. که البته که موضوع مهمیه. خیلی هم موضوع مهمیه. من خودم شخصن بارها درباره ش نقد نوشته م. حالا اینکه چرا جایی منتشر نشده برمی گرده به اینکه ممیزی ها نمی دونن فرادست هستن یا فرودست. طبقه ندارن. توی دورگرد یه میز بهشون دادن به کسب و کار مشغولن. با این نگفتن ها خیلی موضوع ها ابتر مونده ها!

ابرام دمِ آخری به من گفت‌ نرو. “دِلَم نیست واسه رفتنت” دیدم ـ‌ریز‌ـ اشک مى ریزه و به روى خودش نمیاره! دوباره گفت: “دِلَم نیست‌ـ اما برو“… آخه این چه ادبیاتیه تو دارى!!! دِلِت نیست واسه رفتنم، نرو اما برو؟! ته هر چی مینیمال رو درآورده ی. خب اگه نیست چرا می گی برو؟! اون هم توى این دهِ آخرِ دنیا! حالا هم لابد آب غوره گرفته “یارِ غارم رفت و دیگر من ندارم همدمى…”. خب همینه دیگه برادر من. شما وقتی ادبیاتت این جوری باشه همدم هم برات نمی مونه. ادبیاتت رو درست کن همدمت هم پیشت بمونه.

سه

راستش از اولش معلوم نبود از امیرآباد سَر دَر بیارم‌. گفتم فقط بیام تبم فروکش کنه. آخه دَرمونِ این تبِ رسانه ای که گفتم درختِ گلابیه. یعنی ابرام می‌گه گلابیه! من هم گفتم باشه. چه قدر هم خوب. گشتم همون سمتِ خودمون یه درختِ گلابى پیدا کنم که ابرام گفت “نه، نه داداش. یه اصله و دو اصله و سه اصله جواب نمى ده. باید برى گلابیِستون“… اولش فکر کردم سر کارم گذاشته اما ابرامه دیگه. هیچ حرفش بی‌حکمت نیست. راستی شما هم مثل من که به غلط افتادم یه وقت فکر نکنین خودِ گلابى چاره سازه ها، نه… درختِ گلابى!… و این‌که درخت گلابی قراره چى کار بکنه رو خودم هم هنوز نفهمیده م.

به ابرام گفتم خُب کجا مى شه پیدا کرد گلابیِستونِ مناسبِ احوال؟ گفت “به من چه.“… ببین!!! چی گفته بودم راجع به ادبیاتِ این آدم!؟ الان داشتید ادبیات رو؟ ساده می‌گه‌ها. ولی یه جوری می‌گه چند دقیقه مجبوری به حرفش فکر کنی. “به من چه”! همین قدر مینیمال. خب مرد حسابی. تو که دَوا مى دى آدرس عطارش رو هم بده دیگه؟!… دیدم این‌جوریه گفتم اصلاً ولش کن بابا. ما فقرِ چیز داریم. عِینِهونه کورِ مادر‌زاد. فقیرِ مادرزادیم. درمون نداره. از کسی خیری به ما نمی رسه. حالا ابرام هست که باشه. براش خوندم؛ رنجِ گنجِ ادب نتوان کشید چون ادب نبُوَد… و بسی فحش شنیدم.

چهار

آقا یه روز توی خونه داشتم رسانه می کردم. یکی از ابزارهاش در هیأتِ تلویزیون گفت “بیا هویت ‌بازی کنیم!” گفتم چی بازی کنیم؟! گفت “بیا هویت ‌بازی کنیم. مثلن من می گم جنگ شده. تو بگو پیاز عروسِ آشپزخونه ست… تو بگو سیمین بَری گل پیکری، آری… من می گم عَلَم کوه از ارتفاعاتِ تختِ سلیمان است در مازندران. بعد من دوباره می گم دانشمند از دانشش نتایجِ اخلاقی و فرجام گرایانه نمی گیرد… نه، می گیرد. تو بگو قیمتِ سگ دستِ پراید چیزه…”

گفتم برو بابا حالت خوش نیست! هیأت رو عوض‌کردم و رفتم دیجی دیجی ببینم حراجِ واقعی در دنیای مجازی می ارزه چند تا بخرم! دیدم می گه “آهای، بدو حراجش کرده م… انبردست، اپل واچ، چاه بست، رُژِ لب، مادِر‌بورد…” گفتم اینها چیه می گی؟! یهو دستش رو آورد بیرون یقه م رو گرفت گفت “یا از تخفیفات ما بهره مند می شی یا به ابرام می گم کدوم سایت ها رفته ی. آبروت رو می برم.” سریع هیأت رو عوض کردم. رفتم سراغِ رادیول. وولوم رادیول رو که زیاد کردم‌ـ..

نه، نکردم! هر چی بگم تمومی نداره. سرتون درد میاد. تازه وارد شبکه های اجتماعی نمی‌شم که خودش واسه خودش داستانیه!… هیچ چی دیگه. یه مدت مشغولِ رسانه که شدم دیدم دارم قاطی می کنم. با رفیقهاش من رو دست می گرفتن و می خندیدن. من می اومدم اُسکُلشون کنم ولی باز اونها بودن که به من می خندیدن! می خواستم ازش فاصله بگیرم. توُ خلوتِ مستراح هم ولم نمی‌کرد! شبها توی خواب ـ‌روُم به دیوار‌ـ بی اختیاری دست ‌داد. به ابرام گفتم. گفت باید سفر کنی. “هر چند دلم نیست واسه رفتنت اما باید بری…” ای تو مینیمال ت ابرام.

پنج

آقا بَک بایکینگ، پای پیاده، با کوله ای از امراض و اعتراضات راه افتادم… هواپیما قرتی بازیه‌ـ پول هم نداشتم البته اما از اصلِ موضوع کم نمی کنه… بدونِ دماسنج و قطب نما و “زاویه دیدِ افقِ بدن سنج” و گیره لباس و زیر‌پوش از کوه و کمر و جنگل و دشت و دریا گذشتم. و با مناظر و مفاخرِ صَعبی مواجه شدم! الغرض… از اونجا که تبِ رسانه ای درمونش گلابی بود ـ‌مثل اینها که یه چیزی کم دارن‌ـ بدنم از چند کیلومتری ـ هوشمندانه ـ بوی گلابی رو شناخت و دَوون دَوون کشوندتم به یه آبادیِ سبز و خرم که پُر بود از درختِ گلابی…

اینجا رو نمی گم دیگه، گفتن نداره!… ‌پای یکی از درختها نشسته بودم که خوابم برد. حالا نگو وقتی خوابم یه جماعتی اومده ن بالا سَرَم وایستاده ن مبادا بَرگی، گُرگی، شهاب سنگی، چیزی بیاد از خواب بی خوابم کنه… آخِی… عجب آدم‌های با ملاحظه ای هستن اهالیِ امیرآباد…

شش

” امیرآباد به لحاظ جغرافیایی در رأسِ مدار است. با حدودِ چند صد نفر اقلیت که به پرورش گلهای آبی ـ‌که پر درآمدترین صنعت امیرآباد است‌ـ مشغولند. گلهای آبی به هلند صادر شده و از آنجا به اقصی نقاط و اینها فروخته می شود. از محصولات کشاورزی امیرآباد می توان به گلابی اشاره کرد. این آبادی با گلابیِستان های بزرگ قطبِ گلابی در جهان است. صنایعِ دستیِ‌ امیرآباد گلابتون دوزی و گلّاب بافی می باشد. گفته می‌شود گلاب از اینجا به قمصر صادر شد و دیگه برنگشت“

آقا فرمِ ما این جوریه. چون هر کسی برا خودش یه فرمی داره. یه فرمیه. چه فرمیه؟ اول اونچه گذشت رو میایم. بعد در آینده ی گذشته، همون رو میایم… نمی دونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه. خلاصه ما دوست نداریم مثل همه باشیم… دوست نداریم خودمون رو همون اول بسم الله معرفی کنیم. اینجوری اِشراف داری به موضوع. یادت هم نمی ره چی می خواستی بگی. یه نگاهِ از بیرون داری به پدیده ها. امیرآبادی ها هم نگاه از بیرون رو دوست دارن. اما اونقدر بیرونن که اوبژه از تیررسِ چشمشون خارجه. مثل همین سیاوش قمیشی که از خیلی چیزهایی که می خونه دوره. اما خُب دوست داره…

شش و نیم

ما اعتقاد داریم هر کسی ممکنه توی زندگیش مریض بشه. نه! هر کسی توی زندگیش ممکنه مریض بشه. حالا یکی سرما می خوره. یکی نوک انگشتش رو در حالِ پوست کندنِ گلابی می بره. یکی هم سرطان یا سرطانِ… سرطان می گیره. به هر حال مریضیه. اما بعضیهاشون می کشه. درمون نداره. بعضی ها هم زود خوب می شه. مثل همین سرما‌خوردگی سوسول بازیه.

دو ساعته دارم توضیح می دم و گذشته و آینده رو به هم پیوند می زنم که این رو بگم؛ یادتونه گفته بودم “سلام. به نامِ خداوندِ خورشید و ماه و رسانه… آقا من تبِ رسانه اى داشتم ابرام گفت برو. حالا این‌که چى گذشت رو فعلن وِلِش کن…” همینجا… اینجاش رو موظف می کنه روشنگری کنیم. امیرآبادی هم بی خیال بشه من نمی شم. مخصوصاًـ سوسن… آخی… گفتم سوسن…

امیرآبادی هم بی خیال بشه من نمی شم. به‌ویژه چیزی که خودم گفته م. آقا شفافیت همینه. ـ‌شفافیت شکر است‌ـ شیشه رو دیده ین… هر چه قدر که نمی پوشونه اما می پوشونه… یعنی همین، نمی ذاره سرما بره اون ور اما تو که می دونی داره برف میاد، سرده… منهای چیزه! من هم این‌جوری ام. اون ورم دیده می شه اما نمی ذارم کسی رد بشه. موضوع رو فهمیدین؟! ساده بود!… خدا رو شکر… ما این اخلاقِ نیک رو از چیز به هدیه برده یم.

هفت

فکر کن یه روز تصمیم گرفته ی بری پارکِ آبی. می ری می بینی کارمندهای ناسا اونجا رو قُرُق کرده ن. توی آب داروی نظافت ریخته ن می خوان ببینن اگه حواسِ آدم نباشه، یه کم از آب بخوره چه اتفاقی می افته! آیا کودکِ درونشون فازش به آینده نگری تغییر می کنه!؟ یا کلسیم موجود در بی کربناتِ کلسیم استخون بندی ش رو محکم می کنه؟!… این، کاری بود که رسانه با من کرد. تب کردم از جایی که بودم و فضایی که فرو رفته بودم… اینکه می خوای بری تفریح با یه عده ی نا مربوط که دنبالِ چیزی هستن که به کارِت نمیاد و اساسن هویتت رو ندونسته ـ‌بلکه هم دونسته‌ـ می خوان بکشن. چه حالی بهت دست می ده؟! آب تنی می کنی؟ آگاهیت بالا می ره؟ هویتت رو موشِ آزمایشگاهی می کنی؟ شیر می خوری؟ بستنیش خوشمزه تره؟ چی؟… چی کار می کنی؟!

هشت

گفتم ابرام داغونم. شبها دهنم کف می کنه. کابوس می بینم. گفت چشمهات رو ببند. گفتم نمی شه که قربونت! چشمها رو بستم، گوشم چی؟ آقا من از اتوبانِ تهران‌ کرج رد می شم بوی کارخونه مینو میاد حالی به حالی می شم. اسمارتیز دلم می خواد. توی همون زمان کوتاه! مگه رسانه نیست این بو؟! یا دست به زلفم می کشم شبکه خبر یادم می افته که داشت از ریزشِ مو صحبت می کرد! کجای کاری؟! گفت: تو کجای کاری؟! من اون چشم قشنگهات رو نگفتم که تلاونگ! چشمِ پرسشگرت رو گفتم… اصلن ولش کن. برو سفر…

گفتم واسه چی؟ گفت تبِ رسانه ای گرفته ی… خطرناک هست اما مثلِ این سرطانِ چیزه نمی کشدت. مثلِ سرماخوردگیه هم سوسول بازی نیست. گفتم حالا چرا برم سفر؟! گفت آخه با گلابی خوب می شی. یه چیز داره که نه تو دانی و نه من.

من هم که تعریف کردم براتون، جمع کردم بساطِ روزمرّه گی رو اومدم هم تفرّجی کرده باشم هم روابط بزنم و بیزنس و تورِ گلابیستون و اینها که اگه یه وقت کسی تب گرفت و خواست بیاد اینجا و اینها… هم رمزِ درختِ گلابی رو کشف کنم هم هم که خودم رو پیدا کنم. خب چی کار می کردم؟ بابا حالم خوش نبود. انگار من رو از من گرفتن کردن تو من. یه منِ دیگه که من نیست از من داره می زنه بیرون. اصلن ولش کن. همین الان تعریف کردم به هم ریختم. حالم خراب شد. ولش کن.

نه

آقا یادم رفت بگم! دو نکته… دو نقطه… خیلی کوتاه و مینیمال. نکته اول: امیرآباد یه قانون داره. هر غریبه ای که به درختِ گلابی تکیه بده دیگه اجازه نداره از امیرآباد خارج بشه. نکته دوم: خیلی تلاش کردم زیرِ بارِ تولیدِ رسانه ای نرم. اما زورِ اینها چربید. گفتم دستِ کم یه جوری بشه که مثلِ بقیه رسانه نیام. آقا محتوای ما بر اساسِ محوریتِ فرده… فرد محوره. مینیمال هم هست! آخ آخ… مهندس کهکشانی داره میاد. مطالباتی هم داره میاد. اینجا شمالی ترین قسمتِ روستای آباد امیرآباد. خداحافظ.

* هر بند جداگانه یک داستان مینیمال است.

ایضاح

رسانه و ابزار رسانه

معمولاً دو اصطلاح رسانه و ابزار رسانه‌ای به صورت مترادف به‌کار می‌روند؛ این کار نادرست نیست و حتی در متن‌های تخصصی هم رواج دارد. اما با وجود این‌که این دو کلمه را به جای هم به‌کار می‌بریم، مهم است که در ذهن خود، به تفاوت میان آن دو توجه داشته باشیم:

روزنامه، شبکه‌های اجتماعی، رادیو، تلویزیون و… همگی ابزارهای رسانه‌ای هستند و می‌توانند نقش بستر ارتباطی را ایفا کنند اما رسانه زمانی شکل می‌گیرد که پیام (محتوا) نیز وجود داشته باشد و ضمناً مخاطبانی هم برای دریافت آن پیام باشند. از آن‌جا که در دنیای امروز، ابزارهای رسانه‌ای بسیار ساده‌تر، سریع‌تر و ارزان‌تر از گذشته در اختیار ما قرار می‌گیرند، افراد بسیاری به اشتباه فکر می‌کنند دسترسی به رسانه نیز به همین سادگی مهیا است.

در حالی که ساختن رسانه بر پایهٔ ابزارهای رسانه‌ای، کاری دشوار است و به تلاش، تجربه و تخصص نیاز دارد. داشتن یک وب‌سایت، یک پیج در شبکه‌های اجتماعی، انتشار پادکست، مجله یا کتاب، به خودی خود به معنای شکل‌گیری یک رسانه نیست.

وبلاگ